پیاز Sun 18 Nov 2012 10:24 AM
پیاز

پیاز چیز دیگری‌ست.
دل و روده ندارد.
تا مغزِ مغز پیاز است.
تا حد پیاز بودن
پیاز بودن از بیرون
پیاز بودن تا ریشه
پیاز می‌تواند بی‌دلهره‌ای
به درونش نگاه كند.
در ما بیگانه‌گی ووحشی‌گری‌ست
كه پوست به زحمت آن را پوشانده
جهنم بافت‌های داخلی در ماست
آناتومی پرشور
اما در پیاز به جای روده‌های پیچ‌درپیچ
فقط پیاز است.
پیاز چندین برابر عریان‌تر است.
تا عمق، شبیه به خودش.
پیاز وجودی‌ست متناقض
پیاز پدیده‌ی موفقی‌ست.
لایه‌ای درون لایه‌ای دیگر به همین ساده‌گی
بزرگ‌تر كوچك‌تر را در بر گرفته
و در لایه‌ی بعدی یكی دیگر یعنی سومی چهارمی.
فوگ متمایل به مركز
پ‍‍ژواكی كه به كُر تبدیل می‌شود.
پیاز، این شد یك چیزی:
نجیب‌ترین شكم دنیا.
از خودش هاله‌های مقدسی می‌تند
برای شكوهش.
در ما ـ چربی‌ها و عصب‌ها و رگ‌ها
مخاط و رمزیات.
و حماقتِ كامل شدن را
از ما دریغ كرده‌اند. ¡

نوشته شده توسط مهین موسوی  | لینک ثابت |

آدم ها روی پل Sun 18 Nov 2012 10:22 AM
آدم ها روی پل

 

سیاره‌ی عجیبی‌ست و آدم‌های عجیب روی آن.
در برابر زمان كوتاه می‌آیند، اما قبولش ندارند
برای مخالفت خود روش‌هایی دارند.
تصویرهایی می‌سازند مثل این:

در نگاه اول چیزه خاصی نیست.
آب دیده می‌شود.
یكی از ساحل‌هایش دیده می‌شود.
زورقی دیده می‌شود كه به سختی خلاف جهت آب حركت می‌كند.
بالای آب پلی دیده می‌شود، و آدم‌ها روی پل دیده می‌شوند.
مشخص است كه بر سرعت گام‌ها افزوده می‌شود
زیرا در همان لحظه
بارانی از ابر تیره باریدن گرفته
موضوع این است كه بعد هیچ اتفاقی نمی‌افتد.
ابر، رنگ و شكل خودش را تغییر نمی‌دهد.
باران نه شدت می‌گیرد نه بند می‌آید.
زورق بی‌حركت حركت می‌كند.
آدم‌ها روی پل می‌دوند
دقیقا به همان سویی كه لحظه‌ی پیش.

اینجا مشكل بتوانیم از توضیح صرف‌نظر كنیم:
این اصلا، تصویر معصومی نیست. این‌جا زمان را متوقف كرده‌اند.
از رعایت قواعدش خوداری كرده‌اند.
قدرت نفوذ در جریان حوادث را از آن سلب كرده‌اند.
به آن اعتنا نكرده‌اند، تحقیرش كرده‌اند.

به خاطر یك شورشی ـ
شخصی به نام هیروشگه اوتاگاوا
( موجودی كه سال‌هاست مرده
به طور شایسته)
زمان سكندری رفت و افتاد.
شاید این فقط یك شیطنت بی‌معنی باشد
شیطنتی به اندازه‌ی فقط چند كهكشان
اما برای احتیاط چیزی به شرح زیر اضافه كنیم:

اینجا ارج نهادن به این تصویر
متأثر شدن و در شگفت شدن از آن
از نسل‌ها پیش
گاه به گاه باب طبع بوده.

كسانی هستند كه این هم برایشان كافی نیست.
حتا شرشر باران به گوششان می‌رسد
خنكی قطره‌ها را روی گردن و پشت احساس می‌كنند
پل و آدم‌ها را كه نگاه می‌كنند
انگار كه خودشان را دیده باشند
در همان دویدنی از جاده‌ی بی‌پایان
كه هرگز پایان نمی‌گیرد،
جاده‌ای برای طی كردن، تا ابد
و آن‌قدر گستاخند كه خیال می‌كنند این واقعیت دارد. ¡

 

نوشته شده توسط مهین موسوی  | لینک ثابت |

هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد


هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد
و اتفاق نخواهد افتاد. به همین دلیل
ناشی به دنیا آمده ایم
و خام خواهیم رفت.

حتا اگر کودن ترین شاگردِ مدرسه ی دنیا می بودیم
هیچ زمستانی یا تابستانی را تکرار نمی کردیم

هیچ روزی تکرار نمی شود
دوشب شبیه ِ هم نیست
دوبوسه یکی نیستند
نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست

دیروز ، وقتی کسی در حضور من
اسم تو را بلند گفت
طوری شدم، که انگار گل رزی از پنجره ی باز
به اتاق افتاده باشد.

امروز که با همیم
رو به دیوار کردم
رز! رز چه شکلی است؟
آیا رز، گل است؟ شاید سنگ باشد

ای ساعت بد هنگام
چرا با ترس بی دلیل می آمیزی؟
هستی - پس باید سپری شوی
سپری می شوی- زیبایی در همین است

هر دو خندان ونیمه در آغوش هم
می کوشیم بتوانیم آشتی کنیم
هر چند باهم متفاوتیم
مثل دو قطره ی آب زلال.


از: آدم ها روی پل

نوشته شده توسط مهین موسوی  | لینک ثابت |